به روي شط وحشت برگي لرزانم،
ريشه ات را بياويز.
من از صداها گذشتم.
روشني را رها كردم.
روياي كليد از دستم افتاد.
كنار راه زمان دراز كشيدم.
ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند.
خاك تپيد.
هوا موجي زد.
علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند:
ميان دو دست تمنايم روييدي،
در من تراويدي.
آهنگ تاريك اندامت را شنيدم:
"نه صدايم
و نه روشني.
طنين تنهايي تو هستم،
طنين تاريكي تو."
سكوتم را شنيدي:
" بسان نسيمي از روي خودم برخواهم خاست،
درها را خواهم گشود،
در شب جاويدان خواهم وزید."
------------------------------------------------------
بوسه بر دستت زنم شاید ببیند این دلم بال پرواز تورا می خواهم
تکیه بر چشمت زدم قلبم بفهمد انکه در دل میرود تنها تویی
بوسه این تکیه گاه امن و ارارمت به من بخشیده ای
باز رفتی و به من تنها دلی در حسرت دیداره خود بخشیده ای

نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دله عاشق شبو روز